تبلیغات
همه چیز برای همه کس - غزل
بازدید کننده محترم باتوجه تنوع مطالب و به بروز بودن پستها از دیگر صفحات نیز دیدن فرمائید ********* لطفا مطالب درخواستی خود را در بخش نظرات عنوان کنید تا در اسرع وقت پاسخ داده شود.

دوشنبه 2 مرداد 1391

غزل

   نوشته شده توسط: عین اله ناصری    نوع مطلب :شعر و ادبیات ،

غزل های کوتاه

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست كه می خواهدم آزاد

ای باد تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار كه دندانزده غم شود ای دوست
این سیب كه نا چیده به دامان تو افتاد


محمد علی بهمنی

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور كه نیست
یا نگاهم بكند چشم تو مجبور كه نیست

شده یك روز بیایی به دلم سر بزنی
با توام ! خانه ی تنهایی من دور كه نیست

آنكه با دسته گلی حرف دلش را میزد
پردرد است ولی مثل تو مغرور كه نیست

نازنین! عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه ٬ دل دیوانه ی من كور كه نیست

خواستم  دل  بكنم از تو ولی  حیف نشد
لعنتی غیر تو با هیچ كسی جور كه نیست

مشكل اینجاست نگفتی تو به من ٬ می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور كه نیست

زهرا حسینی

*********


دست هایت دو جوجه گنجشک اند ، بازوانت دو شاخه ی بی جان !
ساق تو ساقه ی سفیدی که سر زده از سیاهی گلدان

میوه های رسیده ای داری ، پشت پیراهن پر از رنگت
مثل لیموی تازه ی « شیراز» روی یک تخته قالی « کرمان» !

فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می اندیشم
ای نگاه همیشه شکاکت ، ائتلاف فرشته با شیطان !

فال می گیرم و نمی گیرم ، پاسخی در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست یک فنجان

با همین دستهای یخ بسته ، می کشم ابروی کمانت را
تا بسوی دلم بیندازی ، تیری از تیرهای تابستان !

در تمام خطوط روی تو ، چشم را می دوانم هر بار
خال تو خط سیر چشمم را می رساند به نقطه ی پایان !

غلامرضا طریقی

*********

بـاز هـوای سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـكـوه ی غـربـت نـبـرم ایـن زمـان
دسـت تـــو و روی تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از دیـدن ایـن شـوره زار
چـشـم شـقـایـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ی دیـــدن روی تـــــو را
ثـانـیـه ای بـیـشـتـرم آرزوسـت

جـلـوه ی ایـن مـاه نـكـو را بـبـیـن
رنـگ و رخ و روی تـو ام آرزوسـت

ایـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا همیـم؟
مـن شـب قـــــدری دگــــرم آرزوســـت

حـسِّ تـو را مـی كنم ای جـان مـن
عـزلـت بـیـتـی دگــــرم آرزوســــت

خـانـه ی عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

حـسـرت دل بـارد از ایـن شـعـر مـن
جـام مـیـی در حـرمـــم آرزوســـــت

احمد عزیزی

************


چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !
در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی

شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش
تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی

قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من
برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !

عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است
بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی

اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود
با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی

گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت
گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی

در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم
این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی

ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن
دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی

***********

آن کیست که تا بشنود آوای دل من؟
جز غم ، که برد راه به دنیای دل من

هرلحظه زیک وسوسه گردیده خروشان
امواج پراکنده به دریای دل من

آهسته تر ای قافله سالار حقیقت
مانده است بجا کودک نوپای دل من

از بس که صبور است بزودی نتوان دید
نقش غمی از ظاهر سیمای دل من

در عالم خاکی چه فسونها که ندیده است!
غافل مشو از دیده ی بینای دل من

ای دوست ، مرا دیگر از این خلق جدا کن
در کوی تو این‌ست، تمنای دل من

تا گشت درین دوره خریدار محبت
غم روی غم آمد به تماشای دل من

*********


سرم بر سینه ی یار است ، از عالم چه می خواهم ؟
به چنگم زلف دلدار است ، از عالم چه می خواهم ؟

تو را میخواستم ، افتاده ای چون گل ببالینم
فراغم از گل و خار است ، از عالم چه می خواهم ؟

تو بودی آنکه من میخواستم روزی مرا خواهد
دگر کِی با کسم کار است ، از عالم چه می خواهم ؟

مرا پیمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون این جام سرشار است ، از عالم چه می خواهم ؟

بیا بر چشم بیخوابم نشین ، گل گوی و گل بشنو
تو یارم شو ، خدا یار است ، از عالم چه می خواهم ؟

اگر نالیده بودم حالیا از بخت می بالم
وز آنم شکر بسیار است ، از عالم چه می خواهم ؟

دلم رنجور حرمان بود و جانم خسته ی هجران
طبیب اکنون پرستار است ، از عالم چه می خواهم ؟

نمیکردم گمان روزی شود بیدار بخت من
کنون این خفته بیدار است ، از عالم چه می خواهم ؟

مرا طبعی است چون دریا و دریائی است گوهر زا
چه باک از سهل و دشوار است ، از عالم چه می خواهم ؟

نگارم می نویسد ، مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سینه ی یار است ، از عالم چه می خواهم ؟

عماد خراسانی
*************

دلم گرفته از این روزها،‌ دلم تنگ است
میان ما و رسیدن ،‌هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزارعرصه برای پریدنم تنگ است

اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و درخاک بودنم ننگ است

چگونه سر  کند این جا ترانه ی خود را ؟‌
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق ،‌پاک و بی رنگ است

سلمان هراتی

**********

شرمنده‌ام قربان ! کمی باران ندارید ؟
در خود پلاسیدم، شما گلدان ندارید ؟

این قدر بد اخمید! پس لبخندتان کو؟
جز این نگاه سرد، یخ‌بندان ندارید؟

قربان! چرا وقتی که می‌بینید ما را
در ذهنتان تصویری از انسان ندارید ؟

گیرم که ما زشتیم، این آغازمان نیست
باشد، شما زیبا ! ولی پایان ندارید ؟

آه این تکبر ... این تکبر، شرک محض است
در خود مگر، یا نوح، یا توفان ندارید ؟

البته می‌بخشید، اما مطمئنید
مخلوط با ایمان‌تان، شیطان ندارید ؟

عبدالرضا فریدزاده

*********

این پیرهن؛ چقدر... چقدر آرزو کند
تا مشتری بیاید و لطفی به او کند

تا کی بناست هرکسی از راه می رسد
خود را به زور در بغل من فرو کند

هرکس که میل داشت همآغوش من شود
هرکس... برای قیمت من گفتگو کند

دست مرا بگیرد و در یک اتاق تنگ
با چشم هیز آینه ها روبرو کند

در عطر های مختلفی غوطه می خورم
اما کجاست آنکه مرا بی تو، بو کند

یک عمر در طریقت ما طول می کشد
تا اینکه پیرهن به تنی تازه خو کند

دستی نخواست حکمت خیاط پیر را
در جیب های خالی من جستجو کند

من سالهاست خط غرورم شکسته است
ای کاش یک نفر مرا هم اتو کند...

سعید حیدری

********

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه ؟!
‹‹ بارها دیدم تو را در عالم رویا ›› که چه ؟

اینکه گفتی : ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -
مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه ؟!

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!
بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه ؟!

راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر !
آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه ؟

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود ؟!
بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه ؟

من که گفتم برنخواهم گشت دیگر هیچوقت!
آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم
پشت چشم از عشوه نازک می کنی حالا که چه ؟!

اصغر عظیمی مهر















برچسب ها: شعر ، غزل شاعر ناب ، ادبی ، زیبا ، روان ،

پیچک